مناسک، از مفاهیمی است که جامعه شناسی را از ابتدا به خود جلب کرد. دورکیم که جامعه را وجودی مستقل و متفاوت از افراد و انسان ها می دانست، معتقد بود که این آئین ها و مناسک هستند که در هر جامعه حکم عاملی پیوند زننده را بازی می کنند و باعث شکل گیری احساسات جمعی و در نتیجه حفظ استحکام و یکپارچگی جوامع می شوند. او مناسک را نمایش جامعه می دانست و از تعبیر "جامعه در عمل" برای توضیح آن استفاده می کرد. در کنار دورکیم، برخی دیگر از متفکرین نیز به این مفهوم پرداخته اند و آن را ابزاری برای حفظ ارزش های سنتی جوامع و عاملی برای بقا و حیات گروه های اجتماعی خاص در دورانی خاص می دانند. اما آنچه اکنون مورد سوال است، کارآیی این مفهوم و امکان استفاده از آن در جوامع کنونی است. امروزه، در شرایطی که ارزش های پیشین جوامع سنتی از بین رفته اند و مردم با رشد تکنولوژی به ویژه در عرصه رسانه، با بمباران تصاویر و نمادها روبرویند، آیا مناسک همچنان نقشی در این صحنه بر عهده دارد؟

در عصری که می توان آن را عصر رسانه دانست، از مناسک به شکل پیشین سخنی به میان نمی آید. اما می توان از مناسک واسطه سخن گفت؛ مناسکی که در واقع پدیده های رسانه ای هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:15  توسط افسانه قره داغی | 

مارکس و انگلس در مقاله ای تحت عنوان طبقه حاکم، ایده حاکم، به بررسی وضعیت جامعه در شرایط حاکمیت یک طبقه بر سایر طبقات و در زمان جایگزینی طبقه ای با طبقه دیگر می پردازند. مقاله با توضیحاتی در مورد مالکیت طبقه حاکم بر ابزار تولید آغاز می شود که این مالکیت کنترل تولیدات فکری یک جامعه را نیز در پی دارد؛ از همین رو این طبقه حاکم است که جهت تولید و توزیع افکار و ایده ها را تعیین می کند. در نگاه اول به نظر می رسد که فاصله ای وجود دارد میان حاکمین بر جامعه و سایر طبقات. اما با تدقیق در شرایط جامعه می توان فاصله ای دیگر را نیز در جوامع تشخیص داد؛ فاصله و شکافی که در میان اعضای طبقه حاکم شکل می گیرد. زیرا برخی از این اعضا وظیفه متفکر و تولیدگر اندیشه و ایده را دارند و برخی دیگر که به امر تولید مادی و پیش بردن روندهای عینی در جامعه مشغولند، فرصت پروراندن ایده را نداشته و در نتیجه تنها پیرو و پذیرنده افکار گروه اول هستند. این امر به تدریج به نوعی شکاف در میان اعضای طبقه حاکم تبدیل می شود. اما این شکاف زمانی که به شکل عملی و تهدیدکننده، بقای طبقه حاکم را نشانه بگیرد، به تدریج محو می شود.

اما نکته ای که در این میان مطرح شده است، جدایی ایده های طبقه حاکم از خود آن طبقه است. مارکس و انگلس در توضیح این امر، به شرایطی اشاره می کنند که طبقه حاکم با نوعی تزلزل روبرو شده و طبقه ای خاص، ایده های انقلابی را پرورش می دهد. این طبقه انقلابی، که خود را در برابر طبقه حاکم تعریف می کند، دربرگیرنده طبقات و طیف وسیعی از گروه ها در جامعه است که هر یک به دنبال تحقق اهداف، منافع و آرمان های خود هستند. اما طبقه انقلابی برای پیروزی خود و براندازی طبقه حاکم، نیازمند یکپارچه کردن این طبقات است و این کار را با طرح عقاید ایده آلیستی عملی می کند و بدین شکل سایر طبقات و گروه ها را در خود حل و همصدا می سازد و قول برآوردن نیازها و اهداف آنان را ذیل اهداف ایده آلیستی خود مطرح می نماید. اما آنچه در عمل رخ می دهد چیزی دیگر است. با جایگزینی طبقه انقلابی به جای طبقه حاکم، عقاید و آرمان های ایده آلیسیتی به فراموشی سپرده می شود، چرا که دیگر لزومی به طرح آنها و یکدست ساختن جامعه وجود ندارد؛ طبقه انقلابی به هدف خود رسیده است. و اینجاست که مشخص می شود عقاید طبقه حاکم از خود طبقه حاکم جداست.

نتیجه ای که از این بحث حاصل می شود این است که نیروی مسلط در تاریخ که رقم زننده وقایع، تغییرات و جایگزینی ها در جوامع است، نه طبقه یا افراد آن طبقه، بلکه عقایدی است که به شکل انتزاعی بر تمام این فرآیند تاثیر گذار است. مارکس و انگلس در پایان مطالب این مقاله و به عنوان جمع بندی از ۳ موضوع سخن به میان می آورند. ۱: این ایده است که بر تاریخ و رویدادهای آن حاکمیت می کند. ۲: باید به این حاکمیت ایده ها نظمی بخشید و آنها را در قالب شکل های خودمختار مفهوم بیان کرد. ۳: برای راز زدایی از مفهوم خود مختار، باید آن را به شخص یا اشخاصی نسبت داد که همان فیلسوفان یا متفکرین هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:18  توسط افسانه قره داغی | 

بسیاری، جهانی شدن و پیشرفت سریع تکنولوژی را ویژگی دوران کنونی می دانند که نه تنها حیات اجتماعی که حتی حیات روانی افراد را نیز دگرگون کرده است. یکی از مهمترین عرصه هایی که از این امر تاثیر پذیرفته است، رسانه و فرهنگ های نشات گرفته از آن می باشد. امروزه بشر در هر کجا که ساکن باشد، با فرهنگ رسانه ای روبرو می شود. این فرهنگ یا به تعبیر دقیق تر، فرهنگ های رسانه ای، باعث شکل بخشیدن به هویت های محلی، منطقه ای، ملی و فراملی می شود که از یک سو، افراد متفاوت از نظر زمانی و مکانی را با هم پیوند می دهد و از سویی دیگر، گسست هایی را در درون افراد و نیز در میان گروه های اجتماعی ایجاد می کند. نکته ای که قابل توجه است، تغییر دایمی رسانه و فرهنگ های متاثر از آن است که توضیح و تبیین زندگی اجتماعی را تنها بر مبنای یک پارادایم ناممکن می سازد. همین امر ما را به بررسی پارادایم های موجود در زمینه رسانه و ارتباطات وامی دارد تا با استفاده از آنها بتوان زندگی اجتماعی را توضیح داد. هر یک از پارادایم ها منطبق با اصول و قواعد خود، توضیح می دهند که چرا می شود از نظریه رسانه برای درک شرایط اجتماعی استفاده کرد. در ضمن نباید فراموش کرد که درک کاملی از اوضاع اجتماعی از نگاه نظریه رسانه، با تکیه بر یک پارادایم حاصل نمی شود، بلکه دیدی وسیع تر و جامع تر را می طلبد.

پیش از طرح انواع پارادایم های رسانه، نگاهی کلی به نظرات مثبت و منفی نسبت به این نهاد اجتماعی خواهیم داشت. بررسی رخدادهای تاریخی حکایت از آن دارد که تکنولوژی های ارتباطی، همسو و همگام با سرمایه داری و تلاش بی وقفه اش برای یافتن بازارهای جدید رشد کرده است. همین امر، این احتمال را به ذهن می آورد که رسانه همچون نیرویی ایدیولوژیک در خدمت سرمایه داری مصرفی عمل می کند و به دنبال ایجاد و خلق نیازها و امیال جدید است. اما در کنار این نگاه منفی نسبت به رسانه، می توان با تغییر تمرکز، نگاهی دیگر نیز به این نهاد اجتماعی و ابزارهای تکنولوژیکش داشت. عده ای معتقدند که برخی از فرآیند ها و مفاهیم فرهنگی از جمله حوزه عمومی، هنرمند خلاق و ... در برابر کالایی شدن و استراتژی های ایدیولوژیک مقاومت می کنند و در واقع تسلیم و مستعمره پول و قدرت نمی شوند. در عین حال توجه به مخاطب و منفعل نبودنش در مصرف محصولات رسانه ای و پیام های گنجانده شده در دال های مورد استفاده در این عرصه، امکان دیدی متفاوت به رسانه را مهیا می سازد. آنچه به عنوان نوعی نتیجه گیری از این نگاه های متفاوت به رسانه حاصل می شود، کارکرد و تاثیرات دوگانه رسانه و تکنولوژی های ارتباطات است که نه کاملا معصوم و خنثی و نه کاملا هژمونیک و منفعل هستند. رسانه در نقطه ای در دوسر این طیف، سیالیتی را حفظ می کند که بحث در مورد آن را در شرایط متفاوت تاریخی، سیاسی و اجتماعی ممکن می سازد. و اما پارادایم ها:

۱: نظریه انتقادی: این نظریه بر آن است تا شرایطی را بررسی کند که رسانه و فرهنگ های رسانه ای از مجرای آنها به شکلی از قدرت اجتماعی تبدیل شده اند و به اشکال مختلف به اعمال قدرت و سلطه مشغولند. این ایده، آرای مکتب فرنکفورت و مارکسیسم انگلیسی را به ذهنمان متبادر می کند. این دو مکتب در تلاشند تا رسانه را با سیاست و اقتصاد پیوند دهند. این تلاش برای پاسخ به این سوال است که تا چه حد امر فرهنگی تحت سلطه کالایی شدن (اقتصاد) و قدرت دولتی (سیاست) قرار دارد. اما چه شد که این سوال مطرح شد؟ مفاهیم دموکراسی و اقتدار در این راستا کمک حالمان هستند. دموکراسی در دوران های اخیر در غرب، دچار بحران مشروعیت شده است. اعضای جوامع غربی آگاه شده اند که پول و قدرت با همکاری یکدیگر، در رقم خوردن نتایجی خاص در عرصه های متفاوت، موثرند و همین امر دموکراسی و مشروعیتش را زیر سوال برده است. نقش رسانه اما در این میان، کمک به همین فرآیند زوال دموکراسی از طریق به حاشیه راندن صداهای انتقادی و حفظ شرایط ایدئولوژیک موجود است. و در همین جاست که رسانه با سیاست و اقتصاد پیوند می خورد؛ در پروژه قتل دموکراسی. اهمیت مفهوم هژمونی در این نظریه و پارادایم در کاربرد این مفهوم برای اشاره به سلطه نابرابر جریان اطلاعات است؛ جریانی که از صداهای و دیدگاه های قدرت مایت می کند. این پارادایم نشان می دهد که مفاهیم دموکراسی و اقتدار هستندکه نظریه رسانه را برای درک شرایط اجتماعی مهم و کارا می سازند.

۲: نظریه دریافت یا نظریه مخاطب: این پارادایم بیشتر شکل تفسیری می یابد و تاکیدش بر موقعیت خاصی است که تعاملات رسانه ای در آن رخ می دهد که همانا متن و بافت خانه و خانواده است. این تعاملات باعث درگیر شدن مخاطبان در رفتارهای نمادین پیچیده ای می شود.         

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:45  توسط افسانه قره داغی | 
امروز ۳۱ شهریوره. می دونی یعنی چی؟ یعنی شروع پائیز. یعنی باز شدن مدارس. یعنی اومدن اول مهر. 

از سال ۸۰ به بعد که دیگه مدرسه نرفتم (خوب درسم تموم شد) هر سال این موقع شدیدا دلم می گرفت. یاد زمانی می کردم که با پدر و مادر و خواهرهام می رفتم وسایل مدرسه می خریدم؛ با دوستانم در مورد معلم های جدید و همکلاسی های جدید کلی گپ می زدم؛ و ۳۱ شهریور، شب زودتر به تخت می رفتم که صبح خسته پا نشم، هر چندکه از شوق خوابم نمی برد... و اول مهر، با بوی پائیز، که منحصر به فرده و همیشه قابل تشخیص، از خواب پا می شدم و می رفتم به مدرسه... شروع دنیایی جدید با همه تکرارهاش؛ ثبت خاطره هایی مانا. 

اما امسال... شدیدا دلم گرفته. ولی جنس این دلتنگی با این ۸ سال گذشته عجیب فرق می کنه. هم دلیلش رو می دونم و هم نمی دونم. شاید دلیلش این باشه که امسال خیلی تو دلم غم دارم. غم له شدن حق و رایم، غم غزه شدن وطنم، غم خون هایی که ریخته شد، غم تن هایی که از ضربه های مرد سفاک پاره پاره شد، غم سیاسی شدن زندگی روزمرم، غم به حاشیه رفتن آرامشم، غم زندانی شدن هم وطنم، غم خفقان، غم استبداد دینی، غم .... انگار اونقدر غم هست که دیگه غم مدرسه نرفتن و سپری شدن دوران خوب و بی دغدغه محصل بودن، توش گمه. 

ولی یه تصمیمی گرفتم. می خوام برم بیرون و به شکل نمادین یه خریدی بکنم. مثلا می تونم یه مداد نوکی بخرم با هدف نوشتن برای آزادی، یه پاک کن بخرم با هدف پاک کردن اعتقادات نادرست پیشین، یه تراش بخرم با هدف تیز کردن قلمم علیه دیکتاتوری (یه مشکل ایجاد شد؛ مداد نوکی را نمی شه تراشید). چند تا دفتر بخرم با هدف ثبت لحظه های تاریخی... پس شد یه مداد نوکی، یه پاک کن، یه مداد تراش (کاملا نمادین)، چند تا دفتر ... همشون سبز تا رسیدن به آزادی. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:4  توسط افسانه قره داغی | 

پست مدرنیسم به عنوان موضعی تحلیلی در نظریه فرهنگی معاصر، به بدیلی برای جریان مارکسیسم در جناح چپ تبدیل شده است. در این موضع، جهت گیری های متنوعی نیز وجود دارد و متفکرین مختلف، تعابیر گوناگونی را از این جریان ارائه کرده اند. اما می توان شباهت هایی را نیز در این آرا متفاوت یافت که در واقع به اصول بنیادین پست مدرنیسم تبدیل شده اند. 

نقد مدرنیته را می توان یکی از معمول ترین ویژگی های جریان پست مدرنیسم به شمار آورد. بسیاری از متفکرین پست مدرن، حمله به باورها و نظام های ارزشی مدرنیته را دستور کار خود قرار داده و از مرگ روایت های کلان مدرنیته سخن می گویند. این متفکرین بر آنند که عدم تحقق وعده های مدرنیته مبنی بر پیشرفت عقل و رسیدن به جهانی مطلوب را بر ملا سازند. مدرنیته در تلاش برای طبقه بندی دنیا و ایجاد نظامی قابل کنترل و پیش بینی، خالق تقابل های دوتایی نام گرفت. نتیجه این تقابل های دوتایی نیز سرکوب یکی و سلطه دیگری بود. مدرنیته از منظر پست مدرنیسم، خواسته یا ناخواسته نظامی سرکوبگر را ایجاد کرد و موجب ازار و انقیاد گروه های ناهمخوان شد.

نقد مدرنیته، نقد علم را نیز رقم می زند. علم که در دوران روشنگری، وظیفه زدودن دین و خرافات و تقدس از امور را بر عهده داشت، به مفهومی با ارزش و حتی مقدس در دوران مدرنیته تبدیل شد که دانشمندان و محققین با استفاده از آن، سودای کشف حقایق جهان شمول را در سر می پروراندند. اما پست مدرنیست ها این ادعا را محکوم کرده و با تکیه بر آرا فوکو، به نقد مشغولند. اینان معتقدند که علم نیز شکلی از ایدئولوژی است که از گفتارهای رشته ای حمایت می کند. در نتیجه علم نه رهایی بخش بلکه از عوامل سرکوب است که کنترل و استیلا را ممکن می سازد. موضع علم نسبت به زنان و دنیای زنانه و یا نحوه برخوردش با مفاهیمی چون احساسات می توانند روشنگر این ادعا باشند. جریان فمینیستی معتقد است که علم نه تنها خنثی نبوده بلکه همیشه در خدمت منافع مردان گام برداشته است. نسبی گرایی نیز به معنای عدم وجود دیدگاهی مطلق برای کشف حقیقت، از دیگر جریاناتی است که در نقد علم به عنوان ابزار اصلی مدرنیته در ارائه مدعیاتش، کمک حال جریان پست مدرنیسم بوده است.

نتیجه این دو نقد ( نقد علم و نقد مدرنیته ) تاکید پست مدرنیسم بر اهمیت طرح های نظری محلی است که با شرایط محیطی و زمانی انطباق بیشتری دارند. پست مدرنیسم با وجود هر نوع نظریه عام و جهان شمول به عنوان بخشی از پروژه مدرنیته مخالف است. از منظر پست مدرنیسم، دانش و مفاهیمی که در نظریه ها مورد استفاده قرار می گیرند، با قدرت مرتبط بوده که برای بازتولید حاکمیت تلاش می کنند.

از دیگر ویژگی های پست مدرنیسم، توجه به متون و نگاه به متن از زاویه ای متفاوت است. پست مدرنیسم که با ایده فهم عینی جهان مخالف است، معتقد است که برای فهم جهان باید به متن و نیز زبان برگردیم و رمزگشایی را راهکار مناسب در رسیدن به این هدف بدانیم. بر مبنای این ایده، پژوهش معنای علمی خود را از دست می دهد و با نقد ادبی و رمزگشایی پیوند می خورد که به دنبال قرائت امر اجتماعی با توجه به رویه های متنی و زبان شناختی است.

پست مدرنیست ها بر ایده دیگری نیز پافشاری می کنند و آن عدم خنثی بودن عمل پژوهش و نظریه های اجتماعی است. در دوران مدرن تفکر غالب بر این بود که می توان معیارهای اخلاقی جهان شمولی یافت که هدایت گر اعمال انسانی باشند. شک در این تفکر، مفهومی را در پست مدرنیسم وارد کرده که بومان آن را « ناسازه اخلاقی وضعیت پست مدرن » می داند. از نظر بومان، این ناسازه، انتخاب و مسئولیت را به عاملان انسانی برمی گرداند، هر چند که در قبالش، مردم را از آسایش و اطمیان خاطر هایت گری جهان شمول محروم می سازد، همان هدایت جهان شمولی که مدرنیته وعده اش را به مردمان داده بود. متفکرین پست مدرن معتقدند که هر پژوهشی متاثر است از ملاحظات ارزشی، مناسبات قدرت و عناصر هویتی. بر همین مبنا، پژوهشگران باید از این عوامل دخیل در تحقیقاتشان آگاه بوده و کار خود را فعالیتی سیاسی بدانند.

 توجه به هویت و تفاوت، رویه ای است که بسیار از محققین و متفکرین متاثر از پست مدرنیسم قدم در آن نهاده و بر مبنای این مفاهیم، پژوهش های خود را پیش می برند. آنچه این مفاهیم را به محور بسیاری از مطالعات بدل کرده، تغییرات اجتماعی در اواخر قرن بیستم است که ظهور جنبش های نوین اجتماعی و ظهور مجدد قومیت و احیای فرهنگ های سنتی را می توان از جمله این تغییرات دانست. این اتفاقات باعث کمرنگ شدن ادعای سروری غرب بر دنیای غرب گشته و فضایی را برای بررسی و توجه به امور بدیل فراهم کرده است. در چنین شرایطی، درک اشکال متنوع هویت و تجربه بشری که در تقابل امر جهان شمول قرار دارند، خواسته بسیاری از محققین است. هومی بابا و ادوارد سعید را می توان از مهم ترین چهره های پست مدرن در این راستا دانست.

بر مبنای آنچه ارائه شد می توان پست مدرنیسم را جریانی خواند که عمدتا در تقابل با مدرنیته و در نقد آن شکل گرفته است. بسیاری از متفکرین، همچنان بر سودمندی مدرنیته تاکید کرده و برخی همچون هابرماس، مدرنیته را پروزه ای ناتمام می دانند که ضعف هایش ناشی از همین عدم تکامل است. این چهره ها اصول بنیادین پست مدرنیسم را نمی پذیرند و نقدهایی را بر آن وارد می سازند. نگاه نسبی پست مدرنیسم بر جریان دانش و عدم اعتقاد آن به وجود حقیقتی واحد و عام از دید مدرنیست ها زنگ خطری را به صدا در می آورد که همانا سست شدن پایه های معرفتی و اخلاقی لازم برای پروژه رهایی بخشی است. اما علی رغم این نقدها، نمی توان کمک های پست مدرنیسم به نظریه فرهنگی را نادیده گرفت. پست مدرنیسم اصولی را وارد عرصه پژوهش کرده که پیش از این غایبین بزرگی به شمار می آمدند و هیمن غیبت، راه را برای سلطه علم بر بسیاری از حوزه ها گشوده بود. توجه به اخلاق و ارزش و سیاست در پژوهش، وارد ساختن چشم اندازهای اقلیتی به نظریه ها، محوریت فرهنگ در شکل بخشیدن به زندگی اجتماعی، امکان نقد علم با اسطوره زدایی از آن، و توجه به امر محلی و خاص به جای امر جهانی و عام از جمله کمک های بسیار مهم پست مدرنیسم به نظریه فرهنگی هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:20  توسط افسانه قره داغی | 

کتاب « انجام تحقیقات در مطالعات فرهنگی » نوشته پائولو سائوکو، به موضوعات روشی در مطالعات فرهنگی می پردازد و از وجوه مختلف این موضوع را بررسی می کند. فصل اول کتاب با عنوان « تلفیق روش ها در مطالعات فرهنگی » با سه سوال عمده آغاز می شود. ۱: چگونه وقایع تاریخی اخیر حوزه های مورد علاقه مطالعات فرهنگی را در حوزه روشی به چالش کشیده است؟ ۲: چرا در روش های کنونی مفهوم عینیت کارآیی پیشین خود را از دست داده و در چنین شرایطی، چه معیاری برای تحقیق « خوب » و « معتبر » وجود دارد؟ ۳: نقاط ضعف مفهوم مثلث بندی ( ترکیب روش های متفاوت برای نزدیک تر شدن به واقعیت ) که در مطالعات فرهنگی مورد استفاده قرار می گیرد چیست؟ فصل اول تلاش می کند تا به این سوالات پاسخ دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:25  توسط افسانه قره داغی | 

از اثر تا متن، عنوان یکی از آثار بارت است که به شرح و توضیح متن در تقابل با اثر می پردازد. بارت در ابتدای مقاله خود، به این نکته اشاره می کند که طی سال های گذشته تغییری در تصور ما از اثر  و زبان ایجاد شده که این تغییر نتیجه تلاقی علومی از جمله انسان شناسی، زبان شناسی، مارکسیسم و روانکاوی بوده است. به نظر بارت، این تلاقی، ما را به وجود مفهوم و موضوعی جدید نیازمند کرده که در تقابل ( و البته در ارتباط ) با اثر قرار می گیرد. این مفهوم جدید متن است. بارت در مقاله خود از ۷ گزاره و اصل سخن می گوید که هر یک به نوعی، ما را در درک مفهوم متن و تفاوتش با اثر یاری می بخشند.

۱: اولین گزاره، به نشان دادن تفاوت اثر و متن اختصاص دارد. بارت یادآور می شود که نباید آثار را پدیده هایی کلاسیک و متون را پدیده هایی آوانگارد در نظر گرفت. از دید بارت، اثر، پدیده ای انضمامی و مشخص است که می توان آنرا در جایی مانند کتابخانه یافت؛ در حالی که متن، عرصه یا میدانی روش شناختی است که در زبان مستقر است و فقط در مقام گفتار وجود دارد. در واقع، اثر دنباله خیالی متن است؛ متنی که ابتدا در زبان شکل می گیرد و سپس در اثر متجلی می شود و عینیت می یابد؛ متنی که می تواند از خلال یک یا چند اثر گذر کند.

۲: در حالی که می توان اثر را بر مبنای انواع ژانرهای ادبی طبقه بندی کرد، متن نیرویی آشوبگر دارد که طبقه بندی های قدیمی را در هم می شکند، به گونه ای که نمی توان آنرا بخشی یا جزئی از انواع ادبی دانست. بارت در مقام مثال، از ژرژ باتای نام می برد که نمی توان او را تنها یک رمان نویس، شاعر، مقاله نویس، اقتصاد دان، فیلسوف یا عارف دانست. بارت تاکید می کند که متن، مرزها را درمی نوردد و بدین سان طبقه بندی ها و مرزبندی های معمول را برنمی تابد. متن، از دوکسا فراتر می رود؛ از افکار عمومی و ایدئولوژی که تلاش می کند معنایی واحد را بر جهان تحمیل کند. متن، پدیده ای پارادوکسیکال است، ناقض عقل سلیم و تفکر همگانی و اصول پذیرفته شده.

۳: بارت، با تکیه بر تمایزی که سوسور بین دال ( تصویر آوایی ) و مدلول ( مفهوم ) قائل می شود، متن را به مدلول و اثر را به دال یا نشانه ( ترکیب دال و مدلول ) مرتبط می سازد. متن ومدلول هر دو مقدم بر اثر و دال هستند؛ ابتدا متنی در سطح زبان وجود دارد که خود را در اثر متجلی می سازد. به همان صورت، ابتدا مفهوم و معنایی به عنوان مدلول وجود دارد که دالی برای آن در نظر گرفته می شود. در ضمن مدلول همیشه با تاخیر و تعویقی نامتناهی همراه است و متن نیز اهل تاخیر و تعلل است. همین ویژگی متن است که آن را در ارتباط با زبان قرار می دهد. متن نیز همچون زبان، ساختاری دارد و نظمی، اما بی انتها و بی پایان. 

۴: از دیگر ویژگی های متن، تکثر معنا در آن است. متکثر بودن متن به این معنا نیست که متن معانی متعددی دارد که این معانی در کنار یکدیگر قرار گرفته و نوعی همزیستی معنا را شکل می دهند. بلکه منظور از تکثر معنا در متن این است که ما با در متن، از معنایی به معنای دیگر گذر می کنیم و همین امر، انتشار و انفجاری معانی را سبب می شود.

۵: بارت ۳ فرض را در مورد اثر برمی شمارد: تاثیری که جهان خارج بر اثر می گذارد، پیوندهایی که آثار در میان خود دارند، و وجود مولفی که نقش مالک و پدر اثر را دارد. همین نقش باعث می شود که مولف و نظرات او از احترام ویژه ای بین محققین برخوردار باشد.اما از آنجایی که متن به هیچ مولفی وابسته نیست، لزومی ندارد تا هیچ نوع احترام حیاتی را برای متن قائل شویم. البته عدم وابستگی متن به یک مولف بدین معنا نیست که مولف نمی تواند به درون اثر خود وارد شود. بحث بر سر این است که مولف در هر حال نقشی حیاتی و دائمی در متن ندارد و حتی در صورت ورود به متن، حکم میهمان را دارد.

۶: زمانی که در دوران کنونی به اثر اشاره می کنیم، تنها فرآیند خواندن اثر به ذهن متبادر می شود و خواندن در این معنا، فرآیندی جز مصرف کردن نیست. از آنجایی که فاصله ای عمیق بین نوشتن ( تولید ) یک اثر و خواندن ( مصرف کردن ) آن ایجاد شده است، خواننده، نقشی فعال و باز آفرین در فرآیند خواندن اثر ایفا نمی کند. اما متن با از بین بردن این فاصله و ایجاد پیوندی دوباره بین نوشتن و خواندن، این انفعال را کاهش داده و در نتیجه فعالیت، بازی، تولید و هدف را به اثر و خواندن اثر برمی گرداند. در واقع متن، خواستار همکاری فعال خواننده در فرآیند خواندن اثر است. اگر کنش خواندن تنها به مصرف کردن تقلیل یابد، پیامدی جز ملال در بر نخواهد داشت؛ بدین معنا که فرد دیگر نمی تواند متن را تولید کند، با آن بازی کند و آن را به راه اندازد.

۷: خواندن بسیاری از آثار، بی شک نوعی لذت را در فرد خواننده ایجاد می کند. اما همان طور که اشاره شد، از آن جایی که خواندن اثر، صرفا به معنای مصرف کردن آن است و نه بازتولید و بازآفرینشش، در نتیجه لذت خواندن آن نیز لذتی ناشی از مصرف خواهد بود. زیرا خواننده قادر به بازنویسی آثار نیست. اما متن، به عنوان فضایی که همه زبان ها آزادانه در آن جریان دارند، لذتی توام با شادی بدون جدایی را ایجاد می کند.


  


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:44  توسط افسانه قره داغی | 

سوسور، زبان شناس نروژی است که رویکرد جدیدش نسبت به زبان، تحولی عظیم را در زبانشناسی ایجاد کرد و در شکل گیری رویکردی تحت عنوان ساختارگرایی نیز بسیار موثر بود. او بر خلاف سایرین، زبان را فرآیند ساده نام گذاری نمی دانست که فقط یک چیز را با یک واژه که ماهیتی آوایی دارد پیوند دهد؛ او در مقاله ای تحت عنوان « نشانه، مدلول، دال » توضیح می دهد که واحد زبانی یا همان نشانه زبانی از دو جز تشکیل شده است که این دو جز، ماهیتی روان شناختی دارند و نه آوایی. از نظر او، نشانه زبانی یک مفهوم ( و نه یک چیز ) را با یک تصویر آوایی ( و نه یک واژه ) پیوند می دهد. دال و مدلول واژه هایی هستند که او برای اشاره به تصویر آوایی و مفهوم به کار می برد. از نظر سوسور ترکیب دال و مدلول است که نشانه را به وجود می آورد. به عنوان مثال، واژه « درخت » یک نشانه است که از دو جز تشکیل شده: دال که همان تصویر آوایی است و مدلول که مفهوم را منتقل می کند. سوسور در ضمن از ۲ خصیصه بنیانی نشانه نیز سخن می گوید که عبارتند از ۱: طبیعت اختیاری نشانه و ۲: طبیعت خطی دال.

او در توضیح اصل ۱ از مثالی استفاده کرده و به کلمه « خواهر » اشاره می کند. سوسور معتقد است که بین مدلول و مفهوم « خواهر » و دال آن که همان توالی اصوات است هیچ گونه پیوند درونی وجود ندارد. زیرا همین مفهوم در زبان های انگلیسی، فرانسه و دیگر زبان ها، با توالی دیگری ( دال متفاوتی ) منتقل می شود. سوسور در توضیح بیشتر این اصل به علم نشانه شناسی اشاره می کند که مبنا و بنیان آن بر قرارداد یا همان رفتار جمعی استوار است. توجه اصلی این علم بر آن نظام هایی متمرکز است که بر اختیاری بودن نشانه تاکید می کنند. البته نباید فراموش کرد که اختیاری بودن بدین معنا نیست که انتخاب دال تماما با گوینده است بلکه منظور عدم وجود ارتباط طبیعی بین دال و مدلول است. سوسور خود به ۲ ایرادی که ممکن است بر اصل ۱ وارد شود اشاره می کند. نام آواها و حروف ندا ۲ گروه از نشانه های زبانی هستند که می توانند اختیاری نبودن ارتباط بین دال و مدلول را ثابت کنند. اما سوسور در هر۲ مورد، اختیاری بودن انتخاب دال را نشان می دهد. استدلال او در مورد نام آواها این است که این گروه از کلمات، عناصر زنده نظام زبانی نیستند و تعدادشان نیز بسیار محدود است. در ضمن کیفیت آوایی آن ها اغلب نتیجه تحولات آوایی است ( این امر از مقایسه این نام آواها با اشکال قدیمی ترشان آشکار می شود ). در مورد حروف ندا نیز می توان با مقایسه حروف ندا در دو زبان متفاوت نشان داد که پیوند ثابتی بین دال و مدلولشان وجود ندارد. اصل ۲ ( طبیعت خطی دال ) نیز توضیح می دهد که دال های سمعی فقط در زمان گسترده می شوند و بر بعد زمان حاکمند. عناصر آنها به توالی در کنار هم قرار می گیرند و زنجیره ای را شکل می دهند که خصوصیات زمانی را به خود می گیرند یعنی این زنجیره که همان دال است فاصله معینی را نشان می دهد که این فاصله نیز در یک بعد واحد قابل اندازه گیری است.

سوسور در انتهای مقاله خود، توضیحاتش را در این نکته خلاصه می کند که در زبان تنها تفاوت وجود دارد. البته این تفاوت بین دال ها یا مدلول ها معنی می دهد. هنگامی که یک نشانه را در کلیتش ( ترکیب دال و مدلول ) بررسی کنیم دیگر نمی توان از تفاوت سخن گفت. نشانه ها با یکدیگر متفاوت نیستند بلکه صرفا از هم متمایزند. نکته دیگری که سوسور به آن اشاره می کند این است که معنایی که در یک نشانه وجود دارد اهمیت کمتری در مقایسه با نشانه های دیگری دارد که آن را احاطه کرده اند. زیرا معنای یک نشانه را می توان با می توان با تعویض نشانه های مجاورش تغییر داد بدون آنکه معنا یا آوای خود آن نشانه تغییری کرده باشد.  


  


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:10  توسط افسانه قره داغی | 

یکی از رویکردهای قدیمی نسبت به تحلیل فرهنگ عامه، نگرش مکتب فرانکفورت و متفکرانش می باشد که از دیدگاهی نخبه گرایانه نسبت به فرهنگ عامه برخوردارند. این مکتب در سال ۱۹۲۳ به منظور انجام تحقیقات اجتماعی کار خود را آغاز کرد و بر آن بود تا مسایل و تناقضات موجود در جوامع سرمایه داری را نمایان سازد. آدورنو، هورکهایمر و مارکوزه را می توان از اصلی ترین نظریه پردازان فعال در این مکتب دانست. توجه به شرایط و تغییرات اجتماعی در آن دوران از جمله اردوگاه های کار اجباری در آلمان و نیز ظهور تلویزیون در نقاط مختلف دنیا و تاثیر شگرف آن بر توده مردم می تواند در درک چگونگی شکل گیری عقاید متفکرین این مکتب راهگشا باشد. یکی از فعالیت های محوری این مکتب را می توان نقد روشنگری دانست. آدورنو به عنوان مثال در این راستا به صنعت فرهنگ اشاره می کند و در فرآیندی پیچیده ( استفاده از اصول مارکسیسم و در همان حال نقد آن ) تلاش می کند تا به فرهنگ، موقعیت و اهمیت آن در زندگی ( البته به عنوان یک عامل علی ) و نیز ایدیولوژی بپردازد. موضع گیری مکتب فرانکفورت نسبت به مارکسیسم و به ویژه نسبت به نوید آن به انقلاب کارگری، با توجه به رخ ندادن آن، در اواسط قرن بیستم با بدبینی همراه شد. البته ظهور فاشیسم و افزایش عامل کنترل دولت بر مردم به این بدبینی دامن زد. با توجه به این توضیحات می توان رد پای سرمایه داری مدرن و نیز کنترل توده از طریق صنعت فرهنگ را در عقاید این مکتب در مورد فرهنگ عامه یافت. البته وابستگی شدید مکتب فرانکفورت به برخی از مفاهیم مارکس غیر قابل انکار است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 17:24  توسط افسانه قره داغی | 

کار بیگانه شده یکی از مقالات کتاب دستنوشته های فلسفی و اقتصادی ۱۸۴۴ مارکس است. او در این مقاله تلاش کرده است تا مفهوم از خود بیگانگی و کار بیگانه کننده را توضیح دهد. او بحث خود را از ارتباط میان برخی از مفاهیم از جمله مالکیت خصوصی، طمع، رقابت، تفکیک کار، سرمایه و غیره آغاز و این گونه استدلال می کند که کارگر در فرآیند کار، محصولی را به وجود می آورد که شکلی عینی دارد و مستقل از کارگر و خارج از اوست. در واقع کارگر، کار خود را شکلی عینی می بخشد که پس از تولید دیگر به او تعلق ندارد و از او جدا می شود و کارگر تنها با صرف انرژی بسیار و پس از گذشت زمانی شاید طولانی بتواند مجددا کالای تولیدی خود را ( که همان کار عینی اوست ) تصرف کرده و به دست آورد. در واقع می توان این گونه نتیجه گیری کرد که رابطه کارگر با محصول کار خویش، به رابطه با شیی بیگانه تبدیل شده است که کارگر، خود به آن هستی بخشیده است، اما اکنون این هستی مادی، در برابر او و بیرون از او و بیگانه از اوست. مارکس در توضیح دقیق تر مفهوم عینیت یافتگی کالا، از طبیعت و نقش آن در زندگی انسان و رابطه انسان با طبیعت نیز سخن می گوید. از نظر مارکس طبیعت برای انسان حکم ابزاری را دارد که انسان از طریق آن، هم معاش مادی خود را تامین می کند و هم امکان کار و فعالیت را به دست می آورد. اما زمانی که کارگر به واسطه کار بیگانه کننده با جهان اشیای بیرون از خود بیگانه می شود و این اشیا و جهان خارجی را از دست می دهد، نتیجتا طبیعت و ابزار حیات خویش را نیز از دست خواهد داد. 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:9  توسط افسانه قره داغی |